|
خودم+خودم
|
حالا خالی تر از همیشه ام، امروز تنها می نویسم
زندگی ام..
در این گرداب مجنون فرو می روم!
حالا پوچ تر از همیشه ام حتی پوچ تر از هنگامی که تهوع مردمک چشمانم بود!
سرابی طولانی در این گرداب
دری چشمانم را جذب می کند
در، اقیانوسی عظیم است مواج که از نزدیک شدن به آن هراس دارم.
اما.... خنده های وادارم می کند اقیانوس وحشت را بگذرم تا به.. شاید آشنایی برسم!
آشنایی برای فرار از تهوع....تهوع وجود آمده از این آشنایی!!!
باز هم همان احساس
با همه اما تنها!
تنهایی را احساس می کنم حتی با این دستهای زخمی که هیچ احساسی ندارند!
حالا می فهمم که چقدر نارسم! من... امین... گلابی!!!
------------------------------------------------------------------------
مثل پاورقی: یک تلنگر کوچولو برای یک گلابی نارس..
با کلنگی از جنس چشمانش
ریشه های قلبم می تراشد
چشمانی سرخ بنفش آبی
و شاید آبی تر از آنی که بیرنگ بنماید