|
خودم+خودم
|
هريک از ما ديگری را «میبيند» و با نگاه خود او را به «شيئی» برای شناخت و تصرف و سلطه تبديل میکند. «نگاه» ديگری بدين ترتيب ما را میهراساند و نخستين واکنش ما به اين نگاه معمولاً به صورت «شرم» ابراز میشود. سپس هريک از ما میکوشد که از زير نگاه ديگری بگريزد يا با گستاخی بيشتر نگاه او را پس بزند. حاصل اين است که در پايان «دو» نگاه نمیتواند وجود داشته باشد. بدين طريق، در هرکوشش ما برای شناسايی يکديگر، يا «شرم» و «ترس» قدم به ميان میگذارد، يا «خشونت» برای تلافی و پس زدن نگاه خيرهی ديگری و دور کردن او و حتی از ميان برداشتنش. تلاش «دو سوژه» هيچگاه نمیتواند با موفقيت قرين باشد، چون هرکس میخواهد خدا باشد. اما خدايان نمیتوانند وجود داشته باشند.
«عشق» شايد کوششی باشد که ما برای از ميان برداشتن اين رابطهی خصمانه میکنيم. اما عشق نيز نوعی «خودفريبی» است، چون ما در واقع خواهان امنيتی هستيم که از رهگذر به رسميت شناخته شدن در نزد ديگری میيابيم. هريک از ما خواهان اين است که کسی او را «دوست داشته باشد»، چون هريک از ما میخواهد «خودش را آدم مهمی بشمرد، آدمی که ارزش دارد دوست داشته شود و اين به ما اطمينان به نفس و احساس اهميت داشتن میدهد». بدين طريق، ما از بیمعنايی و ناچيزی زندگی خود میرهيم و احساس خوشبختی میکنيم. اما اين نيز سرابی فريباست. ما بسی زود پی میبريم که خود را فريب دادهايم و در عشق نيز هيچ گونه يگانگی وجود ندارد. چون ما، در عشق، فقط میتوانيم با تن معشوق يگانه شويم، آن هم برای لحظاتی، و ذهن معشوق همواره از دسترس ما دور باقی میماند. ما نمیتوانيم به ذهن يکديگر دست يابيم، زيرا چيزی که ما میخواهيم روح و ذهن ديگری است، در نتيجه شکست میخوريم.