|
خودم+خودم
|
چند روزي هست تنها نيستم، با مادرم تا پدرم، بزرگ شدم و تنها نيستم...
اما.... هنوزم آرزوم از ياد نرفته، شايد هم نزديك تر از گذشته ام
چرا سخته؟ بودن و موندن و آرزو داشتن
بهتر نيست كه نباشم و نمونم و ..اما نميشه. نمي تونم بدون آرزو باشم
حتي اگه يك خواب سرد، پيشوني نوشت آرزوم باشه
من همونم كه يك روز
مي خواستم دريا بشم
بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم
تا به دريا برسم
شب آتيش بزنم تا به فردا برسم
تنهاي تنها تو دشت
زير سقف آسمون
كسي يار من نبود جز خداي مهربون
نشدم تا ببينم خوابيدم تو گور سرد...
امشب آسمون چقدر سیاه بود
هیچی نداشت نه ستاره نه ماه.
اونجا فقط یک کره بود که بهش می گفتن
ماه.اما اون ماه نبود اون مثل ماه بود مهسا مانند.مهسا
یاد خواهرم افتادم دل تنگی واسه دیدن مهسا دوستت دارم
می خواهم یک چیزهایی بهت بگم
اما نمی تونم می ترسم قلب کوچکیت رو بشکنم
از دنیا از پست بودن آدمهاش
از نبودن صداقت از حیوون هایی که در کمین نشستن
و می خوان عشق رو به بازی بگیرن و دامن پاک طبیعت رو از ننگ پر کنن
اما اونها فقط می تونن ظاهر طبیعت رو از بین ببرن
اما نه باطن ش رو
اما من نه می خواهم وجود جسمانی ش صدمه ببینه نه وجود باطنی ش