تبليغاتX
تپش قلبamin hemmati
خودم+خودم
تنهايم! خوب فکر مي کنم!...
من هميشه تنها بودم و هميشه تنها خواهم ماند!...
پس امين تنها بايستي تو تنهايي زيبايي رو پيدا کنه! تا دليل بودن داشته باشه.
به خودم مي رم!تا زيبايي پيدا کنم!
.
.
.
با يک موسيقي، با يک ناواقعيت به خودم، به يک ناواقعيت برمي گردم...

شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
من همه جا پی تو گشته ام
از مه مهر نشان گرفته ام
بوی ترا زگل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
دل من سرگشته ی تو
نفسم آغشته ی تو
به باغ رویاها چو گلت بویم
بر آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی؟
در این شب یلدا ز پی ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی؟
مه و ستاره درد من می دانند
که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 15:20  توسط امین  | 

امروز هیچ ندارم، حتی یک زبان تلخ

باغچه خانمان

خشک و دلربا

بهشت کجاست؟ همین جا نزدیک زندگی!

زندگی ندارم! زندگی ام تمام شده.

سجاده ام کجاست؟ همین جا نزدیک زندگی!

باغچه خانمان!

پدر، سجاده ام کجاست؟

هیچ ندارم!
پدر، سجاده ام بیاور که هیچ ندارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:17  توسط امین  | 

نبسته ام به كس دل، نبسته كس به من دل

چو تخته پاره بر موج، رها راه راه من

 

ز من هر آنكه او دور ، چو دل به سينه نزديك

به من هر آنكه نزديك، از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي

كه تر كنم گلويي، به ياد آشنا من

 

ستاره ها نهفته ام، در آسمان ابري

دلم گرفته اي دوست، هواي گريه با مه

 

نبسته ام به كس دل، نبسته كس به من دل

چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من

-----------------------------------------------------------

شاید تو راه پله های زندگی یاد بگیرم چطور خودخواه نباشم تا...

 

شاید یه فرصت دیگه....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:21  توسط امین  | 

 

حالا خالی تر از همیشه ام، امروز تنها می نویسم

 

زندگی ام..

در این گرداب مجنون فرو می روم!

حالا پوچ تر از همیشه ام حتی پوچ تر از هنگامی که تهوع مردمک چشمانم بود!

سرابی طولانی در این گرداب

دری چشمانم را جذب می کند

در، اقیانوسی عظیم است مواج که از نزدیک شدن به آن هراس دارم.

اما.... خنده های وادارم می کند اقیانوس وحشت را بگذرم تا به.. شاید آشنایی برسم!
آشنایی برای فرار از تهوع....تهوع وجود آمده از این آشنایی!!!

 

باز هم همان احساس

با همه اما تنها!

تنهایی را احساس می کنم حتی با این دستهای زخمی که هیچ احساسی ندارند!

حالا می فهمم که چقدر نارسم! من... امین... گلابی!!!

------------------------------------------------------------------------

 

مثل پاورقی: یک تلنگر کوچولو برای یک گلابی نارس..

 

 

با کلنگی از جنس چشمانش

ریشه های قلبم می تراشد

چشمانی   سرخ   بنفش   آبی

و شاید آبی تر از آنی که بیرنگ بنماید

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 21:1  توسط امین  | 

 

احتمالا وزش بادی باعث شده است تصاویر روی دیوارها کج شود

چند ساعت قبل، این دیوارها غم ناک نبود

خدا می داند امروز چرا این دیوارها غم ناک شده

از این غم دیوارها ترک خورده

غم بر دیوارها چنان جاریست، که اشک حرمان بر صورت های غمگین

 

باران زمزمه می کرد و فرومی ریخت بر طاق این دیوارها

باران زمزمه می کرد بر طاق دیوارها، بر شیشه پنجره ها و پیغام ها نوشته می شد

ولی امروز به نظر می رسد، همه  این ها کابوسی بوده است بس هولناک

 

بعدازظهرها این خانه پر تنهایی است

نه کسی برنده است و نه کسی بازنده، نه صبح می شود نه شب

همه چیز در اینجا از نفس افتاده است

خدا می داند آن چه لحظه ای بود که تصاویر روی این دیوارها کج شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 8:38  توسط امین  | 

 

مراقب افکارت باش که گفتارت می شود

مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود

مراقب رفتارت باش که عادتت می شود

مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود

مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود

                                                                      " نهج البلاغه"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 17:23  توسط امین  | 

کلام مفت!!

 

             به نام خدا! یاور بر حق....

 "از قطع پیوند با آنچه تعلقات خودی است تا قطع پیوند با خود، خط سیری شگرف وجود دارد"

 

چند وقتی هست لاگم رو مثل خاطراتم،گذاشتم با خاک همدم باشه.....

دلم میخواست گذشته رو فراموش کنه! 

     اما از زبون دل می نویسم:

 

   "آیا فراموشی آیین ساده ای دارد؟!"

______________________________________________

 

امید جانم ز سفر باز آمد                     شکر دهانم ز سفر باز آمد

عزیز عمر که بی خبر                          به ناگهان رود سفر

چو ندارد دیگر دلبندی                         به لبش ننشیند لبخندی

چو غنچه سپیده دم                           شکفته شد لبم ز هم

که شنیدم یارم باز آمد                        ز سفر غم خوارم باز آمد

 

همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر

ناگهان نگار من چنان مه نو آمد از سفر

 

من هم پس از آن دوری                    بعد از غم مهجوری

یک شاخه گل بردم به برش

دیدم که نگار من                             سر خوش ز کنار من

بگذشت و ببرد، یار دگرش

 

از آن گلی که دست من بود خموش و یک جهان سخن بود

گل که شهره شد به بی وفایی به دیدن چنین جدایی

           زغصه پاره پیرهن بود

-----------------------------------------------------------

 شاید پاورقی:

 

البته همون بالا عرض نمودم که کلام مفت!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 15:11  توسط امین  | 

 

یک شب که زیرنورمهتاب بی هدف راه می رفتم به جایی رسیدم که فکرکردم بهشت است،اما وقتی که خوب نگاه کردم دیدم یک جایی از همین کره ی خاکی است که تمام زیبایی های دنیا رایک جا جمع کرده است و حتّی قشنگ تر از بهشت.

 وقتی که خوب نزدیک شدم یک بیشه زارسبزدیدم.میان آن برکه ای بود، در وسط آن عکس ماه بود که می درخشید. همین طور که می رفتم به تک درختی که تنها درخت بید سرسبز آن جا بود،رسیدم،ایستادم و به فکر فرو رفتم که ناگهان صدای آشنایی را شنیدم صدایی که قشنگ تر از هر ترانه ای بود،وقتی خوب نگاه کردم دیدم که باغی پر از گل های یاس و نسترن است.

دوباره نگاه کردم و فکر کردم دو ستاره را دیدم که به من نگاه می کردند دو ستاره ای که از تمام ستاره های شب های تنهایی قشنگ تر بودند،اما نه ستاره نبودند نه چیزی قشنگ تر از دو ستاره بودند. دوباره خوب نگاه کردم که ماه را دیدم همان ماهی که توی برکه ی آب بود اما نه چیزی قشنگ تر از ماه بود. پس دوباره نگاه کردم،صدای قشنگی را شنیدم که مرا صدا می کرد ،خوب گوش دادم دوست داشتم که به این صدای قشنگ بیشتر گوش بدهم اما چیزی بود که نمی گذاشت گوش بدهم.

 وقتی که چشمانم را باز کردم و خوب نگاه کردم فرشته ای را دیدم که جلوی من ایستاده است وقتی که خوب نگاه کردم و چشمانم را مالیدم چیزی را دیدم که از همه آن چیزهایی که دیده بودم قشنگ تر بود و آن کسی جز مادرم نبود.

 او که عطر پیراهنش از بوی اقاقی هم خوشبوتربود آن باغ پر گلی  را که دیدم، چادر نماز مادرم بود که قشنگ تر از یاس و بنفشه و نسترن بود، آن دو ستاره ای که دیدم چشمهای پرازمهرومحبت مادرم بود که قشنگ تراز ستاره های آسمان بود، آن ماهی را که دیدم صورت مادرم بود که قشنگ تر از قرص ماه بود.

آری مادرم بود که با صدایی زیبا مرا صدا می کرد و مرا از خواب زیبایی که می دیدم بیدار کرد ولی من  خوشحال بودم که بیدار شدم،زیرا قشنگ تر از همه آنهایی که دیده بودم را دیدم.


             آری مادر که از فرشته هم زیبا تر است

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 6:35  توسط امین  |