|
خودم+خودم
|
شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفا داری با تو چه دآرد سود
آفت خرمن مهر و وفایی
نو گل گلشن جور و جفایی
وز دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بختم اين است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم
تو و مست از می به چمن
چون گل خندان از مستی وگریه من
با دگران در گلشن نوشی مي
من ز فراغت ناله کنم تا کی
تو و نی چون ناله کشیدن ها
من و چون گل جامه دریدن ها
ز رقیبان خواری دیدن ها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی
برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
بشکستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا کی
نمی کنی ای گل یک دم يادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کی بي تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو
گر چه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
عشق تو دارم باز
بکن ای گل با من هر چه تواني ناز
هر چه تواني ناز
کز عشقت می سوزم
احتمالا وزش بادی باعث شده است تصاویر روی دیوارها کج شود
چند ساعت قبل، این دیوارها غم ناک نبود
خدا می داند امروز چرا این دیوارها غم ناک شده
از این غم دیوارها ترک خورده
غم بر دیوارها چنان جاریست، که اشک حرمان بر صورت های غمگین
باران زمزمه می کرد و فرومی ریخت بر طاق این دیوارها
باران زمزمه می کرد بر طاق دیوارها، بر شیشه پنجره ها و پیغام ها نوشته می شد
ولی امروز به نظر می رسد، همه این ها کابوسی بوده است بس هولناک
بعدازظهرها این خانه پر تنهایی است
نه کسی برنده است و نه کسی بازنده، نه صبح می شود نه شب
همه چیز در اینجا از نفس افتاده است
خدا می داند آن چه لحظه ای بود که تصاویر روی این دیوارها کج شد