|
خودم+خودم
|
اما منو حتی یه بار توی خودش نگه نداشت
دلم مثه یه بادبادک از روی دیوار میپرید
فراش پیر مدرسه به گرد من نمیرسید
فردا ولی ناظممون بغضم میشکست تو گلو
دستای من میموندن و ترکه خیس آلبالو
خطای خون مردگی رو کف دستام میکشید
صدای گریه ی منو گوشای اون نمیشنید
برپا بگو ای من من ! برجا نشستن بسه !
از روی دیوارا بپر مدرسه مثل قفسه
....................................................................
حالا بزرگ شدم ولی دیوارا باز دور منن
هنوز برای هر فرار ترکه به دستام میزنن
مدرسه ی سکوت من زنگای تفریح نداره
زلزله ی ترانه هام دیواراش بر میداره
با هر ترانه یه دفه از روی دیوار میپرم
با هر پرش صدنفر اون ور دیوار میبرم
با اینکه روی دستای من خط کبود گریه هاس
خوب میدونم که مدرسه فردا پر از نور و صداس
بر پا بگو ای من من ! آخر جاده روشنه
ترکه خیس آلبالو یه جای قصه میشکنه
هريک از ما ديگری را «میبيند» و با نگاه خود او را به «شيئی» برای شناخت و تصرف و سلطه تبديل میکند. «نگاه» ديگری بدين ترتيب ما را میهراساند و نخستين واکنش ما به اين نگاه معمولاً به صورت «شرم» ابراز میشود. سپس هريک از ما میکوشد که از زير نگاه ديگری بگريزد يا با گستاخی بيشتر نگاه او را پس بزند. حاصل اين است که در پايان «دو» نگاه نمیتواند وجود داشته باشد. بدين طريق، در هرکوشش ما برای شناسايی يکديگر، يا «شرم» و «ترس» قدم به ميان میگذارد، يا «خشونت» برای تلافی و پس زدن نگاه خيرهی ديگری و دور کردن او و حتی از ميان برداشتنش. تلاش «دو سوژه» هيچگاه نمیتواند با موفقيت قرين باشد، چون هرکس میخواهد خدا باشد. اما خدايان نمیتوانند وجود داشته باشند.
«عشق» شايد کوششی باشد که ما برای از ميان برداشتن اين رابطهی خصمانه میکنيم. اما عشق نيز نوعی «خودفريبی» است، چون ما در واقع خواهان امنيتی هستيم که از رهگذر به رسميت شناخته شدن در نزد ديگری میيابيم. هريک از ما خواهان اين است که کسی او را «دوست داشته باشد»، چون هريک از ما میخواهد «خودش را آدم مهمی بشمرد، آدمی که ارزش دارد دوست داشته شود و اين به ما اطمينان به نفس و احساس اهميت داشتن میدهد». بدين طريق، ما از بیمعنايی و ناچيزی زندگی خود میرهيم و احساس خوشبختی میکنيم. اما اين نيز سرابی فريباست. ما بسی زود پی میبريم که خود را فريب دادهايم و در عشق نيز هيچ گونه يگانگی وجود ندارد. چون ما، در عشق، فقط میتوانيم با تن معشوق يگانه شويم، آن هم برای لحظاتی، و ذهن معشوق همواره از دسترس ما دور باقی میماند. ما نمیتوانيم به ذهن يکديگر دست يابيم، زيرا چيزی که ما میخواهيم روح و ذهن ديگری است، در نتيجه شکست میخوريم.

دارم میرم....می خواهم بزرگ بشم!
میام...شاید دیر
اما خدانگهدار


شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
من همه جا پی تو گشته ام
از مه مهر نشان گرفته ام
بوی ترا زگل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
دل من سرگشته ی تو
نفسم آغشته ی تو
به باغ رویاها چو گلت بویم
بر آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی؟
در این شب یلدا ز پی ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی؟
مه و ستاره درد من می دانند
که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
امروز هیچ ندارم، حتی یک زبان تلخ
باغچه خانمان
خشک و دلربا
بهشت کجاست؟ همین جا نزدیک زندگی!
زندگی ندارم! زندگی ام تمام شده.
سجاده ام کجاست؟ همین جا نزدیک زندگی!
باغچه خانمان!
پدر، سجاده ام کجاست؟
هیچ ندارم!
پدر، سجاده ام بیاور که هیچ ندارم

نبسته ام به كس دل، نبسته كس به من دل
چو تخته پاره بر موج، رها راه راه من
ز من هر آنكه او دور ، چو دل به سينه نزديك
به من هر آنكه نزديك، از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي
كه تر كنم گلويي، به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته ام، در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست، هواي گريه با مه
نبسته ام به كس دل، نبسته كس به من دل
چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من
-----------------------------------------------------------
شاید تو راه پله های زندگی یاد بگیرم چطور خودخواه نباشم تا...
شاید یه فرصت دیگه....
حالا خالی تر از همیشه ام، امروز تنها می نویسم
زندگی ام..
در این گرداب مجنون فرو می روم!
حالا پوچ تر از همیشه ام حتی پوچ تر از هنگامی که تهوع مردمک چشمانم بود!
سرابی طولانی در این گرداب
دری چشمانم را جذب می کند
در، اقیانوسی عظیم است مواج که از نزدیک شدن به آن هراس دارم.
اما.... خنده های وادارم می کند اقیانوس وحشت را بگذرم تا به.. شاید آشنایی برسم!
آشنایی برای فرار از تهوع....تهوع وجود آمده از این آشنایی!!!
باز هم همان احساس
با همه اما تنها!
تنهایی را احساس می کنم حتی با این دستهای زخمی که هیچ احساسی ندارند!
حالا می فهمم که چقدر نارسم! من... امین... گلابی!!!
------------------------------------------------------------------------
مثل پاورقی: یک تلنگر کوچولو برای یک گلابی نارس..
با کلنگی از جنس چشمانش
ریشه های قلبم می تراشد
چشمانی سرخ بنفش آبی
و شاید آبی تر از آنی که بیرنگ بنماید
شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفا داری با تو چه دآرد سود
آفت خرمن مهر و وفایی
نو گل گلشن جور و جفایی
وز دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بختم اين است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم
تو و مست از می به چمن
چون گل خندان از مستی وگریه من
با دگران در گلشن نوشی مي
من ز فراغت ناله کنم تا کی
تو و نی چون ناله کشیدن ها
من و چون گل جامه دریدن ها
ز رقیبان خواری دیدن ها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی
برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
بشکستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا کی
نمی کنی ای گل یک دم يادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کی بي تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو
گر چه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
عشق تو دارم باز
بکن ای گل با من هر چه تواني ناز
هر چه تواني ناز
کز عشقت می سوزم