تبليغاتX
تپش قلبamin hemmati
خودم+خودم

نبرد حكايت دیرینه ای ایست ميان فرشته خويان و دیو صفتان

نبرد بر سر حق و عدالت

هستي بخش جهان عشق آفرید و از عشق روشنايي آمد پدید

آنگاه از شب تیره صبح دم شگفت زاده شد

با آوايي برخاستم  ماه را نگریستم و تيري كه از چشم ستاره میگذشت

دیدم كه ظلمت و نور تیغ بر کشیدند تا براي پيروزيي روشنايي، پلیدی و زشتی را از آسمان جهان بزدايند

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 20:39  توسط امین  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:29  توسط امین  | 

مدرسمون یادم میاد. دیوارای بلندی داشت

اما منو حتی یه بار توی خودش نگه نداشت

دلم مثه یه بادبادک از روی دیوار میپرید

فراش پیر مدرسه به گرد من نمیرسید

فردا ولی ناظممون بغضم میشکست تو گلو

دستای من میموندن و ترکه خیس آلبالو

خطای خون مردگی رو کف دستام میکشید

صدای گریه ی منو گوشای اون نمیشنید

برپا بگو ای من من ! برجا نشستن بسه !

از روی دیوارا بپر مدرسه مثل قفسه

....................................................................

حالا بزرگ شدم ولی دیوارا باز دور منن

هنوز برای هر فرار ترکه به دستام میزنن

مدرسه ی سکوت من زنگای تفریح نداره

زلزله ی ترانه هام دیواراش بر میداره

با هر ترانه یه دفه از روی دیوار میپرم

با هر پرش صدنفر اون ور دیوار میبرم

با اینکه روی دستای من خط کبود گریه هاس

خوب میدونم که مدرسه فردا پر از نور و صداس

بر پا بگو ای من من ! آخر جاده روشنه

ترکه خیس آلبالو یه جای قصه میشکنه 


اما به خاطر داشته باش که " آب راه خودش رو پیدا میکنه!!"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:13  توسط امین  | 

هريک از ما ديگری را «می‌بيند» و با نگاه خود او را به «شيئی» برای شناخت و تصرف و سلطه تبديل می‌کند. «نگاه» ديگری بدين ترتيب ما را می‌هراساند و نخستين واکنش ما به اين نگاه معمولاً به صورت «شرم» ابراز می‌شود. سپس هريک از ما می‌کوشد که از زير نگاه ديگری بگريزد يا با گستاخی بيشتر نگاه او را پس بزند. حاصل اين است که در پايان «دو» نگاه نمی‌تواند وجود داشته باشد. بدين طريق، در هرکوشش ما برای شناسايی يکديگر، يا «شرم» و «ترس» قدم به ميان می‌گذارد، يا «خشونت» برای تلافی و پس زدن نگاه خيره‌ی‌ ديگری و دور کردن او و حتی از ميان برداشتنش. تلاش «دو سوژه» هيچ‌گاه نمی‌تواند با موفقيت قرين باشد، چون هرکس می‌خواهد خدا باشد. اما خدايان نمی‌توانند وجود داشته باشند.

«عشق» شايد کوششی باشد که ما برای از ميان برداشتن اين رابطه‌‌ی خصمانه می‌کنيم. اما عشق نيز نوعی «خودفريبی» است، چون ما در واقع خواهان امنيتی هستيم که از رهگذر به رسميت شناخته شدن در نزد ديگری می‌يابيم. هريک از ما خواهان اين است که کسی او را «دوست داشته باشد»، چون هريک از ما می‌خواهد «خودش را آدم مهمی بشمرد، آدمی که ارزش دارد دوست داشته شود و اين به ما اطمينان به نفس و احساس اهميت داشتن می‌دهد». بدين طريق، ما از بی‌معنايی و ناچيزی زندگی خود می‌رهيم و احساس خوشبختی می‌کنيم. اما اين نيز سرابی فريباست. ما بسی زود پی می‌بريم که خود را فريب داده‌ايم و در عشق نيز هيچ گونه يگانگی وجود ندارد. چون ما، در عشق، فقط می‌توانيم با تن معشوق يگانه شويم، آن هم برای لحظاتی، و ذهن معشوق همواره از دسترس ما دور باقی می‌ماند. ما نمی‌توانيم به ذهن يکديگر دست يابيم، زيرا چيزی که ما می‌خواهيم روح و ذهن ديگری است، در نتيجه شکست می‌خوريم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:50  توسط امین  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 20:50  توسط امین  | 


در بستـن،پیمـان مـا،تنهــا گـواه مــا شــد،خـــدا
تا این جهان،بر پا بُـوَد،این عشق ما بمانـد به جا


تمامی دینم به دنیای فانـی،شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری،خوشا قطره اشکی،به سوز عشقی،خوشا زندگانی


تــو اکنــون ز عشقـم گـریزانی
غمــم را ز چشمــم نمــی خـوانی
از این غم،چه حالم،نمی دانی

پس از تو نمـونم بـرای خـدا،تـو مـرگ دلـم را ببیـن و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم،گل هستی ام را به چین و برو

که هستم من آن تک درختی،که در پای طوفان نشسته
همـه شـاخـه هـای وجـودش،ز خشـم طبیـعـت شکسته

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 20:34  توسط امین  | 

 

دارم میرم....می خواهم بزرگ بشم!

     میام...شاید دیر

                   اما خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 15:41  توسط امین  | 

تنهايم! خوب فکر مي کنم!...
من هميشه تنها بودم و هميشه تنها خواهم ماند!...
پس امين تنها بايستي تو تنهايي زيبايي رو پيدا کنه! تا دليل بودن داشته باشه.
به خودم مي رم!تا زيبايي پيدا کنم!
.
.
.
با يک موسيقي، با يک ناواقعيت به خودم، به يک ناواقعيت برمي گردم...

شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
من همه جا پی تو گشته ام
از مه مهر نشان گرفته ام
بوی ترا زگل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
دل من سرگشته ی تو
نفسم آغشته ی تو
به باغ رویاها چو گلت بویم
بر آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی؟
در این شب یلدا ز پی ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی؟
مه و ستاره درد من می دانند
که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 15:20  توسط امین  | 

امروز هیچ ندارم، حتی یک زبان تلخ

باغچه خانمان

خشک و دلربا

بهشت کجاست؟ همین جا نزدیک زندگی!

زندگی ندارم! زندگی ام تمام شده.

سجاده ام کجاست؟ همین جا نزدیک زندگی!

باغچه خانمان!

پدر، سجاده ام کجاست؟

هیچ ندارم!
پدر، سجاده ام بیاور که هیچ ندارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:17  توسط امین  | 

نبسته ام به كس دل، نبسته كس به من دل

چو تخته پاره بر موج، رها راه راه من

 

ز من هر آنكه او دور ، چو دل به سينه نزديك

به من هر آنكه نزديك، از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي

كه تر كنم گلويي، به ياد آشنا من

 

ستاره ها نهفته ام، در آسمان ابري

دلم گرفته اي دوست، هواي گريه با مه

 

نبسته ام به كس دل، نبسته كس به من دل

چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من

-----------------------------------------------------------

شاید تو راه پله های زندگی یاد بگیرم چطور خودخواه نباشم تا...

 

شاید یه فرصت دیگه....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:21  توسط امین  |